تبليغاتX
پنجره

پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391

زندگی یک زن متأهل(1)

 

ذهن یک زن در طول یک روز حول موضوعات بسیار متنوعی می­چرخد، گاهی از کنار هم قرارگرفتن این موضوعات و گذر پشت سر همشان از ذهن خودم خنده­ام می­گیرد:

نظریه مبنایی، کیک هویج، مصاحبه، مسعود٬لباس برای میهمانی آخر هفته، رزومه، کشک­و­بادنجان، مسعود٬ کدگذاری، سبزی کرفس، دکمه افتاده مانتو، مسعود٬مدرنیته٬فصل چهار پایان نامه...

بعد میگویند خانمها تمرکز ندارند٬ این زندگی تمرکز میگذارد برای آدم؟!


پانوشت: در زمینه آشپزی افق­های جدیدی را کشف کرده­ام، هیچ وقت فکرش را هم نمی­کردم اینقدر از این کار لذت ببرم. آدم انگار در طول زمان خیلی عوض می­شود..  

 

نوشته شده توسط ندا در 22:58 |  لینک ثابت   • 

جمعه هجدهم فروردین 1391

 

مرز بین سادگی و حماقت بسیار باریک است..

به تازگی از خودم می پرسم آیا من این مرز را رد نکرده ام؟!..  

 

نوشته شده توسط ندا در 1:5 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهارم فروردین 1391

 

خب، خب، خب..

این پست جدید را مینویسم که پست قبلی زودتر شوت شود برود پایین تا هر بار که می آیم اینجا سرمی زنم حالم گرفته نشود.

اصلا چندتا اینتر هم می زنم که بهتر بشود

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

خب، خوب شد.. حالا سال نو مبارک:)

 

 

نوشته شده توسط ندا در 0:40 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم اسفند 1390

ترس های زنانه(2)

 

حدود یکسال و نیم پیش، در یک بعدازظهر تابستانی وقتی در حال عبور از یک کوچه خلوت بودم، موتورسواری به صورت کاملا ناگهانی به من نزدیک شد و با دستش پشت مرا لمس نمود و به سرعت فرار کرد... هنوز هم از به یاد آوردن آن صحنه و بازگویی­اش احساس حقارت به من دست می­دهد. کلِ اتفاق در یک لحظه روی داد و یادم هست که پس از دو ثانیه شوک اولیه، پشت سر موتورسوار بیهوده شروع به دویدن و فحش دادن کردم..  یادم هست در کوچه تنها یک مرد دیگر شاهد صحنه بود که سرش را به نشانه تأسف تکان داد، کاری از دست کسی بر نمی­آمد، همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود.. او فرار کرد و من دیگر هیچ­گاه از آن کوچه به تنهایی گذر نکردم ...

روزهای پس از این حادثه حالم خوب نبود.. وقتی ماجرا را برای مسعود تعریف کردم به شدت عصبانی شد.. بسیار عصبی و خشمگین.. و سعی می­کرد مرا آرام کند.. ولی فاصله­ای بین ما بود.. برایم عجیب بود که برای اولین بار می­دیدم آنطور که من انتظار دارم نمی­تواند خودش را به جای من بگذارد و احساسم را درک کند.. بعدها فهمیدم که این کاریست که هیچ مردی نمی­تواند انجام دهد، آن­چه که من تجربه کردم را تنها یک زن می­تواند بفهمد... آن­هم زنی با تجربه ای مشابه...

من چه احساسی داشتم؟  چیزی که یادم هست این است که به شدت می­خواستم آن موتور سوار را جر بدهم.. و چون می­دانستم به احتمال زیاد دستم به او نخواهد رسید جر دادن شخص «او» به جر دادن «یک نفر» تعمیم یافت... چه چیزی باعث این احساس می­شد؟ مهم­ترین چیز خشمی بود که نمی­توانستم مهارش کنم.. خشم از این که در آن لحظه نتوانستم هیچ واکنشی نشان دهم، خشم از بی­دفاعی احمقانه­ام، بله، من از خودم خشمگین بودم...گمان می­کردم فحش­های باکلاسی به او نسبت داده­ام که به هیچ جای مردک نبود.. و خودم را سرزنش می­کردم که ای کاش حداقل فحش­های رکیک­تری بر زبان می­آوردم، کاری که هیچ­گاه در توان من نبود..

 ولی هیچ کس نمی­تواند همواره با احساس خشم زندگی کند.. و خشم من به مرور زمان با احساس دیگری جایگزین شد، بله ، ترس.. گمان می­کنم فکر کردن زیاد مرا به این نتیجه رساند که من در آن زمان نمی­توانستم از آن اتفاق جلوگیری کنم، پس بهتر بود از این پس از وقوع اتفاقات مشابه پیش­گیری کنم..

پیشگیری و احتیاط راهکار عاقلانه­ای بود، اما ترس نه... و این احساس بی آن­که بفهمم چگونه، در من رخنه کرد..  وقتی به ناچار از مکان­های خلوت عبور می­کردم تصور این­که کسی در آن لحظه به من حمله کند راحتم نمی­گذاشت و خودم را در حال دفاع مجسم می­کردم، کلمات و حرکات تدافعی را در ذهنم مرور می­کردم و سعی می­کردم واکنش­های فرد فرضی را پیش­بینی کنم. من هربار در حالی در این افکار خود غوطه می­خوردم که فشاری معادل فشاری که اگر این اتفاق واقعا روی می­داد را متحمل می­شدم...

از آن پس بود که توانستم به زنانی که مورد تجاوز قرار گرفته­اند عمیق­تر بیندیشم. تجربه شخصی­ام هرچند قابل مقایسه با تجربه آنان نیست، اما به من این امکان را می­دهد که عمق عجز و تنهایی آن­ها را دریابم.. و می­دانم که این اتفاق چگونه می­تواند وضعیت روانی یک زن را آسیب پذیر و شکننده کند و در معرض از هم­پاشیدگی قرار دهد. خشم اولیه اگر کنترل نشود می­تواند به ترسی ویرانگر تبدیل شود و مثل خوره­ای پنهان روح را بمکد..  

دانستم که زنان در این احساس خود تنها هستند، زیرا هیچ مردی نمی­تواند چنین تجربه مشابهی داشته باشد. حتی اگر مردی در معرض تجاوز هم قرار بگیرد باز هم هیچ­گاه در چنین موقعیتی مثل یک زن این چنین بی­دفاع نخواهدبود.. این احساسی است که مردها نمی­توانند درک کنند، نمی دانم، شاید به خاطر همین آن مرد در خیابان سری به نشانه تأسف تکان داد، شاید چیزی که  شاهدش بود از دید او آنقدرها هم فاجعه محسوب نمی­شد...   

همه ساله درصدی از زنان که کم هم نیستند مورد تجاوز قرار می­گیرند، اما چیزی که جالب­تر است این است که درصد بسیار بیشتری از آن­ها ترس از تجاوز را تجربه می­کنند. آن­ها با این­که هیچ­گاه واقعا در معرض تجاوز قرار نگرفته­اند اما آن­را در ذهن خود مجسم کرده و از آن ترسیده­اند، و این همان هراس آشنایی بود که من آن شب در چشم های آن زن جوان در ایستگاه مترو شناختم..  

 

 

نوشته شده توسط ندا در 19:45 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390

ترس های زنانه(1)

 

در ایستگاه متروی کرج منتظر قطار بودم، دیروقت بود و به جز من، تنها 2 زن دیگر که چادری بودند در قسمت واگن خانم­ها منتظر ایستاده بودند.  قطار  با چراغ­های خاموش از دور نمایان شد و یکی از خانم­ها که جوان­تر بود با لحنی متعجب در حالی که به من نگاه می­کرد گفت:«چرا چراغ­ها خاموش است؟ اگر یکی این­جا ما را بکشد کی به دادمان می­رسد؟!» اول از لحنش حس کردم دارد شوخی می­کند، اما چشم­هایش  می­گفتند ترسی را پشت این لحن پنهان کرده. در همین زمان خانم جدیدی(حدودا پنجاه ساله) که تازه به جمع ما سه نفر اضافه شده بود سرش را بالا گرفت و با اطمینانی که من خوشم نیامد گفت:«مگر نکشته­اند خانم؟ بعله، همین پارسال یک دختر 23 ساله را در همین قطار با چاقو کشته­اند.» و زن جوان وحشتزده به او خیره شد.

در همین هنگام چراغ­ها روشن و درب قطار باز شد و زن جوان با این استدلال که از تنهایی در قطار وحشت دارم به همراه دو زن دیگر طبقه بالا را برای نشستن انتخاب کرد. من هم که با آن لذتی که در چشم های آن خانم مسن از به وحشت انداختن زن جوان دیدم می دانستم احتمالا دست بردار نیست و تا آخر مسیر هر چه قصه وحشتناک از زنان ربوده شده و کشته شده بلد است برایشان تعریف خواهد کرد، راهم را کج کردم و به سوی طبقه پایین که جز من مسافری نداشت رفتم. اما نمی­دانم چرا حرف زن جوان در ذهنم تداعی شد و بی­اختیار به پشت سرم نگاهی انداختم تا احساس اطمینان کنم...

یک حس­هایی هستند که فقط یک زن می­تواند آن­ها را درک کند...

 

ادامه دارد..

 

 

 

نوشته شده توسط ندا در 10:34 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390

ازدواج(2)

 

یک زن طی فرآیند ازدواج نه تنها به یک زندگی مشترک دونفره پا می­نهد، بلکه همزمان به عنوان عضوی جدید از مجموعه زنان متأهل اقوام و خویشان نیز محسوب می­شود و این امریست که به­ گونه­ای خود به خود و ناخواسته روی می­دهد. به عبارت دیگر یک زن متأهل برای عضویت در این مجموعه نیاز به هیچ­گونه اراده یا تلاشی ندارد، بلکه نیاز به عزم و اراده زمانی پیدا می­شود که او بخواهد از این عضویت افتخاری انصراف دهد.     

پس تازه­عروس مورد نظر ما که این­جا او را به طور فرضی مریم خانم می­نامم به ناچار وارد میدان بازی­ شده است. مریم خانم متوجه می شود که از این پس توسط زنان فامیل خود و شوهرش با دقت بیشتری رصد خواهد شد. نحوه لباس پوشیدن، آرایش کردن، آشپزی، شرکت در میهمانی­ها، چیدمان منزل و میهمانی دادن­های او مورد توجه قرار می­گیرد. مریم خانم اقوام خودش و بازی­های آن­ها را بیشتر می­شناسد، اما در جمع اقوام همسرش تازه­وارد است و باید دقت کند تا دریابد از او به عنوان عروس جدید چه انتظاراتی می­رود. نکته دیگری که مریم خانم به­تدریج دستش می­آید این است که هر یک از زنان در این شبکه جایگاه و مرتبه­ای از قدرت را به خود اختصاص داده­اند. برای من بسیار جالب است که بدانم مبنای قدرت زنان در این شبکه زنانه چیست.

 البته این موضوع بستگی زیادی به وضعیت فرهنگی و اجتماعی خانواده مریم خانم و احمد آقا(همسر مریم خانم) دارد. اما به طور عمده جایگاه قدرت مریم خانم در این شبکه بیش از همه تحت تأثیر جایگاه احمد آقا از نظر قدرت قرار دارد. میزان ثروت، قدرت و روابط اجتماعی همسر مریم خانم است که تعیین می­کند مریم خانم کجای جدول رده­بندی قرار بگیرد، بیخود نیست که اینقدر زیاد می شنویم که می­گویند «آقا داماد چه­کاره­اند؟!» علاوه بر این میزان پولی که احمد آقا خرج کرده تا مریم خانم را به همسری بگیرد هم بسیار تعیین کننده است(قابل توجه آقایانی که درک نمی­کنند چرا خانم­ها ازشان می­خواهند در مراسم عروسی­شان دست­و­دلبازی به خرج دهند).  تحصیلات، آشپزی، مردم­داری و به اصطلاح کمالات مریم خانم هم جای خود را دارد. اگر مریم خانم سرکار بروند که چه بهتر، اگر پدرشان پولدار باشد بهترتر، اگر خوش­ بر و رو و خوش قد و بالا و خوش­صحبت هم باشد که دیگر نورعلی­ نور است. اگر خودش را بگیرد امتیاز منفی کسب می­کند، اگر خیری ازش به بقیه خانم­ها برسد(میهمانی بدهد، کادوی خوب بدهد و..) امتیاز مثبت می­گیرد. اما مریم خانم بعد از مدتی متوجه می­شود که ژیلا خانم(یکی دیگر از زنان فامیل) که تا به حال با او در یک رده­بندی قرار داشت بعد از به دنیا آوردن اولین فرزندش که سالم و تُپل مُپل هم هست با چند پله صعود به صدر جدول نزدیک می­شود. پس این هم یک عامل دیگر.

حالا این قدرت کجا نمود پیدا می­کند؟ این را فقط خود آن­هایی که در میدان بازی هستند متوجه می­شوند. مریم خانم به تدریج میفهمد که از قدرت خود کجا و چگونه می­تواند بهره لازم را ببرد. ولی از میزان احترامی که دیگران برای مریم خانم و احمد آقا در مجالس قائل می­شوند و میزان علاقه خانم­های دیگر برای برقراری رابطه با مریم خانم، تا حدی می­توان به آن پی برد.   

این موضوعی ­است که تا به حال ندیده­ام هیچ مردی خودش متوجه آن شود. آن­ها اغلب به عقاید کسل کننده خود درباره قابل درک نبودن زن­ها، اهمیت دادن بیش از حدشان به زیبایی و آراستگی و وضعیت ظاهری، خرید کردن­های بی­رویه و بدون فکر، چشم و هم­چشمی­ها و ... می­چسبند و قادر نیستند منطق و شرایطی را که به این پیامدها منجر می­شوند ببینند. من به عنوان یک زن تا قبل از ورود به میدان بازی از وجود چنین بازی پیچیده­ای کاملا بی­اطلاع بودم، بنابراین تا حدی به آن­ها حق می­دهم که قادر نباشند از بیرون چنین مسائلی را درک کنند، اما عدم درک یک منطق هیج­گاه دلیل بر عدم وجود آن منطق نیست، بنابراین تحمل قضاوت­های سطحی و نگاه­های عاقل­اندر سفیه مردانه به زنان گاهی سخت می­شود.


 پانوشت: اینهایی که نوشتم درمورد زنان شاغل و زنانی که به هر دلیل رفت و آمدهای خانوادگی را کمتر تجربه می کنند، کمتر صدق می کند.  

نوشته شده توسط ندا در 22:4 |  لینک ثابت   • 

جمعه شانزدهم دی 1390

ازدواج(1)

 

یکی از چیزهایی که پس از ازدواج با آن آشنا شدم شبکه مهیب قدرت زنان در خانواده و به­طور غیر مستقیم در جامعه است. به عبارتی قدم به دنیایی نهادم که تا پیش از آن از وجودش کوچک­ترین اطلاعی نداشتم. مدت زیادی درباره چگونگی برساختن و نحوه عملکرد این دنیای پیچیده فکر کردم و سعی در شناخت آن داشتم و هنوز دارم، اما مسأله این است که شناخت بی­طرفانه چیزی که خودت هم درگیر آن هستی ابدا کار ساده­ای نیست.  

زنان مانند مردان نیستند، آن­ها امکانات مردان را در اختیار ندارند، و به همین دلیل از راه­هایی مشابه مردان برای رسیدن به خواسته­های خود استفاده نمی­کنند. این­جا هم هرجای دیگر دنیا نیست، اینجا ایران است، جایی که به دلایل متعددی روابط آدمیان از درجه پیچیدگی بسیار بالایی برخوردار است و وقتی پای زن­ها به میان می­آید این پیچیدگی دو چندان می­شود.

اول از همه بدانید و آگاه باشید که در حال حاضر در جامعه ما قدرت یک زن متأهل به مراتب بیشتر از یک دختر مجرد است. ممکن است یک دختر مجرد احساس کند که همین الان هم خیلی قدرت دارد و هرکاری دلش بخواهد می­کند و هر کجا که بخواهد می­رود و غیره(که تازه خیلی از دختران مجرد در خانه پدری چنین آزادی­هایی ندارند). اما قدرتی که مد نظر من است از جنس قدرتی نیست که کسی در درون خود آن را احساس می­کند، بلکه قدرتی است که از سوی جامعه به او داده می­شود، به عبارتی چیزی نیست که با تلاش و پشتکار فردی بدست آید، بلکه با توجه به جایگاه اجتماعیِ فرد، خودبه­خود از سوی جامعه به او اعطا می­شود.

از طریق ازدواج است که زن در جامعه ما برای اولین بار واقعا به حساب می­آید. شاید یک دختر مجرد 25 ساله چنین گفته­ای را تصدیق نکند، اما یک دختر مجرد 40 ساله به احتمال زیاد نظر دیگری خواهد داشت. ممکن است این موضوع، واقعیتی نخراشیده و ناعالانه به نظر آید، اما من در این­جا به درستی یا نادرستی آن کاری ندارم. ضمنا این یکی از معدود موضوعاتی است که در آن بین مرد و زن تفاوتی وجود ندارد. یک مرد متأهل هم از قدرت اجتماعیِ به مراتب بیشتری نسبت به یک مرد مجرد برخوردار است. این موضوع به دلیل اهمیت بسیار زیاد نهاد خانواده در جامعه ماست.

آثار چنین قدرتی را پس از ازدواج می­توانید در نگاه تمام اطرافیانتان ببینید، از پدر و مادر گرفته تا خاله و عمه و عمو ، از دوستانتان که پیشتر ازدواج کرده­اند تا نگاه همکاران و رییستان وقتی که به شما تبریک می­گویند، وقتی یک زن ازدواج می­کند از دید جامعه موفق شده ­است! شخصا می­توانم این موضوع را درمورد یک مرد بهتر درک کنم، چون باید کلی تلاش کند، مقادیر زیادی هزینه کند، ریسک کند و خلاصه تا حدی شایسته است که عنوان موفقیت نصیبش شود، اما یک زن در ازدواج غیر از ریسک کار دیگری نمی­کند، و نمی­توانم بفهمم چرا از دید جامعه باید نشان افتخار بگیرد. به هر حال این پیروزیِ مفتی از سوی جامعه نصیب یک زن متأهل می­شود! و در شرایطی که عموما پیش نمی­آید جامعه عزیزمان از این دست و دلبازی­ها در حق زنان بکند، زنان هوشمندانه از شیرینی این پیروزی نهایت استفاده را می­برند.

 

این مطلب ادامه دارد..

 

نوشته شده توسط ندا در 22:13 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم دی 1390

نگارش


آنقدر حرف برای نوشتن دارم این روزها.. نمی دانم چرا نمی نویسمشان. این جا تا به حال ننوشته بودم که من و مسعود حدود سه ماه است که عروسی کرده ایم، آخر فکر می کنم همه آنهایی که اینجا را می خوانند این را می دانند.

من از سال پیش، نه از مثلا سه سال پیش تا الان خیلی تغییر کرده ام، یک پا برای خودم ورژن جدیدی شده ام. این را در این چند روز که آمده ام به خانه پدری ام فهمیده ام. در کف تغییرات خودم هستم. آنقدر زیاد است که کلی فکر کردم من قبلا در این خانه چطوری زندگی می کردم، آن موقع ها به چه چیزهایی فکر می کردم، وقتم را چطور پر می کردم. خیلی خوب است که آدم از روزهای عمرش یک ردپایی برجا بگذارد. خیلی خوشحالم که من از حال و روزم یک چیزهابی این جا و آن جا نوشته ام. همیشه که نه، از سال 83. یک دوست هم اتاقی داشتم که یک دفترچه قشنگ برای تولدم به من کادو داد، از همان موقع شروع کردم به نوشتن. 

نوشتن ذهنم را باز می کند، باید بیشتر بنویسم.


پانوشت1: سرمای بدی خورده بودم، خوب نمی شدم اصلا، آمدم اینجا که مادرم مواظبم باشد!

پانوشت2: تا فبل از این سرماخوردگی به شدت درگیر پایان نامه بودم، چقدر چیز برای خواندن وجود دارد. تایپ فارسی ام چقدر سریع شده:)

نوشته شده توسط ندا در 18:37 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390

 

انقدر خوشم می­آید از این خانم­هایی که کیفشان مرتب و منظم است. دست در کیف که می­کنند تا چیزی بردارند گاهی سرک میکشم به کیفشان، یک کیف شیک و سبک است عموما شامل یک کیف پول، یک کیف لوازم آرایش خوشرنگ، یک دفترچه یادداشت نهایتا.. کیف هیچ کدامشان کوچک­ترین ربطی به کیف من ندارند که هر روز صبح باید یک ساعت وقت صرف جادادن وسایلم در آن بکنم و هر بار که چیزی می­خواهم نیم ساعت صرف پیدا کردن آن! مانده­ام این خانم­ها اگر جای من بودند کتاب­ها، نت­بوک، شارژر،دسته کلید، جامدادی، تلفن همراه، کارت اعتباری، عینک آفتابی، دستمال کاغذی، کیف پول، کرم مرطوب کننده، بسته آدامس و آیینه مرا چطور در کیفم جا می­دادند. تازه اسپری، کیف لوازم آرایش و کرم ضد آفتاب را تخفیف داده­ام!

 


پانوشت: آخییییش! زبانم باز شد! گفتم نکند خدای ناکرده زبان نوشتاری ام لال شده باشد!

 

نوشته شده توسط ندا در 18:41 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390

 

امروز پس از مدت­ها صحنه ای دلم را بدجوری به درد آورد، تا مغز استخوانم سوخت..

در ایستگاه مترو، منتظر نشسته بودم که یکی از زنان دستفروش مترو از پسرکی که کنار من نشسته بود خواست تا اگر اسکناس پانصد تومانی دارد دوهزار تومانی اش را خرد کند. برای اولین بار به پسرک نگاه کردم، به زحمت هشت سال داشت، در یک دست بسته ای فال حافظ داشت و دست دیگرش را در نایلون مشکی رنگی که داشت فرو می­کرد و به سختی اسکناس­های مچاله شده پانصد تومانی را یکی یکی بیرون می­آورد؛ پسرک معلول بود و دستان ناتوانی داشت که ازو فرمان نمی بردند... فال­های حافظی که مانع کارش می­شدند را به من داد تا برایش نگه دارم و با تمام قوا پانصد تومانی ها را جستجو کرد.. خواستم به او بگویم که آن زن به فکر کار خودش است و شاید پول خرد لازمت شود، اما حس کردم ابدا دلش نمی خواهد در این کار شکست بخورد، به گمانم احساس می کرد با او نه به عنوان یک معلول، که به عنوان عضوی از جامعه فروشندگان مترو رفتار شده و او اکنون چیزی در اختیار دارد که کسی خواهان آن است.. خوشحالی از زیر پوستش بیرون می زد.. پانصد تومانی ها که به چهار عدد رسید، مثل فاتحی آن ها را به زن داد. زن تشکری کرد و لحظه ای در پسرک دقیق شد، بعد انگار که خواسته باشد کمکی کند گفت:«راستی چرا پول­هایت را در کیفت نگه نمی داری؟(و به کیف کمری پسرک اشاره کرد) اینطور که در کیسه ریخته ایشان گم می شوند» و بعد با زن کنار دستی­اش دور گرفتند و احمقانه حرفشان را تکرار کردند.. واضح بود چرا پسرک پول ها را درکیسه می ریزد، چون به دلیل وضعیتش قادر به استفاده از کیف کمری نبود، این را هر خری می فهمید، اما زن شروع کرده بود به موعظه که اینکار را بکن و آن کار را نکن و مواظب فال­هایت باش و فال­هایی که داده­ای به آن خانم-منظورش من بودم- یادت نرود پس بگیری و خلاصه انقدر ور زد که پسرک را از یک عضو فعال جامعه فروشندگان مترو که تا همین چند دقیقه پیش به کمکش نیاز بود تبدیل کرد به یک پسرک معلول حرکتی که نباید تنها به مترو بیاید و یکی باید مواظبش باشد و .. و پسرک در پاسخ، محجوبانه ولی به تلخی لبخند می زد و بیهوده سعی داشت به زن بفهماند که کارش را بلد است، اما کسی این خواسته او را از نه گفتن­های پی در پی اش که با لبخندی تلخ همراه بود در نمی یافت..

قلبم آتش گرفت.. سه عدد فال از او خریدم و به سرعت از آن جا دور شدم.. و بغضم گرفت برای پسرکی که راهی برایش باقی نگذاشتند جز قبول ترحم.. و حالا دلسوزی پوچ و بیهوده خودم را به همراه این اشک­ها نثارش می کنم.. بیخیال ندایی که همیشه می گفت دلسوزی در این مواقع فقط راهی برای خلاصی از عذاب وجدان است و باید به راه های اساسی تری فکر کرد که واقعا به حال این افراد مفید باشد.. یکی بیاید از من بپرسد در تمام این سال­ها در کدام یک از این راه­های اساسی­تر قدم برداشته­ام؟..  

 

 

نوشته شده توسط ندا در 2:5 |  لینک ثابت   •