پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391
زندگی یک زن متأهل(1)
ذهن یک زن در طول یک روز حول موضوعات بسیار متنوعی میچرخد، گاهی از کنار هم قرارگرفتن این موضوعات و گذر پشت سر همشان از ذهن خودم خندهام میگیرد:
نظریه مبنایی، کیک هویج، مصاحبه، مسعود٬لباس برای میهمانی آخر هفته، رزومه، کشکوبادنجان، مسعود٬ کدگذاری، سبزی کرفس، دکمه افتاده مانتو، مسعود٬مدرنیته٬فصل چهار پایان نامه...
بعد میگویند خانمها تمرکز ندارند٬ این زندگی تمرکز میگذارد برای آدم؟!
پانوشت: در زمینه آشپزی افقهای جدیدی را کشف کردهام، هیچ وقت فکرش را هم نمیکردم اینقدر از این کار لذت ببرم. آدم انگار در طول زمان خیلی عوض میشود..
جمعه هجدهم فروردین 1391
مرز بین سادگی و حماقت بسیار باریک است..
به تازگی از خودم می پرسم آیا من این مرز را رد نکرده ام؟!..
جمعه چهارم فروردین 1391
خب، خب، خب..
این پست جدید را مینویسم که پست قبلی زودتر شوت شود برود پایین تا هر بار که می آیم اینجا سرمی زنم حالم گرفته نشود.
اصلا چندتا اینتر هم می زنم که بهتر بشود
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خب، خوب شد.. حالا سال نو مبارک:)
سه شنبه دوم اسفند 1390
ترس های زنانه(2)
حدود یکسال و نیم پیش، در یک بعدازظهر تابستانی وقتی در حال عبور از یک کوچه خلوت بودم، موتورسواری به صورت کاملا ناگهانی به من نزدیک شد و با دستش پشت مرا لمس نمود و به سرعت فرار کرد... هنوز هم از به یاد آوردن آن صحنه و بازگوییاش احساس حقارت به من دست میدهد. کلِ اتفاق در یک لحظه روی داد و یادم هست که پس از دو ثانیه شوک اولیه، پشت سر موتورسوار بیهوده شروع به دویدن و فحش دادن کردم.. یادم هست در کوچه تنها یک مرد دیگر شاهد صحنه بود که سرش را به نشانه تأسف تکان داد، کاری از دست کسی بر نمیآمد، همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود.. او فرار کرد و من دیگر هیچگاه از آن کوچه به تنهایی گذر نکردم ...
روزهای پس از این حادثه حالم خوب نبود.. وقتی ماجرا را برای مسعود تعریف کردم به شدت عصبانی شد.. بسیار عصبی و خشمگین.. و سعی میکرد مرا آرام کند.. ولی فاصلهای بین ما بود.. برایم عجیب بود که برای اولین بار میدیدم آنطور که من انتظار دارم نمیتواند خودش را به جای من بگذارد و احساسم را درک کند.. بعدها فهمیدم که این کاریست که هیچ مردی نمیتواند انجام دهد، آنچه که من تجربه کردم را تنها یک زن میتواند بفهمد... آنهم زنی با تجربه ای مشابه...
من چه احساسی داشتم؟ چیزی که یادم هست این است که به شدت میخواستم آن موتور سوار را جر بدهم.. و چون میدانستم به احتمال زیاد دستم به او نخواهد رسید جر دادن شخص «او» به جر دادن «یک نفر» تعمیم یافت... چه چیزی باعث این احساس میشد؟ مهمترین چیز خشمی بود که نمیتوانستم مهارش کنم.. خشم از این که در آن لحظه نتوانستم هیچ واکنشی نشان دهم، خشم از بیدفاعی احمقانهام، بله، من از خودم خشمگین بودم...گمان میکردم فحشهای باکلاسی به او نسبت دادهام که به هیچ جای مردک نبود.. و خودم را سرزنش میکردم که ای کاش حداقل فحشهای رکیکتری بر زبان میآوردم، کاری که هیچگاه در توان من نبود..
ولی هیچ کس نمیتواند همواره با احساس خشم زندگی کند.. و خشم من به مرور زمان با احساس دیگری جایگزین شد، بله ، ترس.. گمان میکنم فکر کردن زیاد مرا به این نتیجه رساند که من در آن زمان نمیتوانستم از آن اتفاق جلوگیری کنم، پس بهتر بود از این پس از وقوع اتفاقات مشابه پیشگیری کنم..
پیشگیری و احتیاط راهکار عاقلانهای بود، اما ترس نه... و این احساس بی آنکه بفهمم چگونه، در من رخنه کرد.. وقتی به ناچار از مکانهای خلوت عبور میکردم تصور اینکه کسی در آن لحظه به من حمله کند راحتم نمیگذاشت و خودم را در حال دفاع مجسم میکردم، کلمات و حرکات تدافعی را در ذهنم مرور میکردم و سعی میکردم واکنشهای فرد فرضی را پیشبینی کنم. من هربار در حالی در این افکار خود غوطه میخوردم که فشاری معادل فشاری که اگر این اتفاق واقعا روی میداد را متحمل میشدم...
از آن پس بود که توانستم به زنانی که مورد تجاوز قرار گرفتهاند عمیقتر بیندیشم. تجربه شخصیام هرچند قابل مقایسه با تجربه آنان نیست، اما به من این امکان را میدهد که عمق عجز و تنهایی آنها را دریابم.. و میدانم که این اتفاق چگونه میتواند وضعیت روانی یک زن را آسیب پذیر و شکننده کند و در معرض از همپاشیدگی قرار دهد. خشم اولیه اگر کنترل نشود میتواند به ترسی ویرانگر تبدیل شود و مثل خورهای پنهان روح را بمکد..
دانستم که زنان در این احساس خود تنها هستند، زیرا هیچ مردی نمیتواند چنین تجربه مشابهی داشته باشد. حتی اگر مردی در معرض تجاوز هم قرار بگیرد باز هم هیچگاه در چنین موقعیتی مثل یک زن این چنین بیدفاع نخواهدبود.. این احساسی است که مردها نمیتوانند درک کنند، نمی دانم، شاید به خاطر همین آن مرد در خیابان سری به نشانه تأسف تکان داد، شاید چیزی که شاهدش بود از دید او آنقدرها هم فاجعه محسوب نمیشد...
همه ساله درصدی از زنان که کم هم نیستند مورد تجاوز قرار میگیرند، اما چیزی که جالبتر است این است که درصد بسیار بیشتری از آنها ترس از تجاوز را تجربه میکنند. آنها با اینکه هیچگاه واقعا در معرض تجاوز قرار نگرفتهاند اما آنرا در ذهن خود مجسم کرده و از آن ترسیدهاند، و این همان هراس آشنایی بود که من آن شب در چشم های آن زن جوان در ایستگاه مترو شناختم..
سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390
ترس های زنانه(1)
در ایستگاه متروی کرج منتظر قطار بودم، دیروقت بود و به جز من، تنها 2 زن دیگر که چادری بودند در قسمت واگن خانمها منتظر ایستاده بودند. قطار با چراغهای خاموش از دور نمایان شد و یکی از خانمها که جوانتر بود با لحنی متعجب در حالی که به من نگاه میکرد گفت:«چرا چراغها خاموش است؟ اگر یکی اینجا ما را بکشد کی به دادمان میرسد؟!» اول از لحنش حس کردم دارد شوخی میکند، اما چشمهایش میگفتند ترسی را پشت این لحن پنهان کرده. در همین زمان خانم جدیدی(حدودا پنجاه ساله) که تازه به جمع ما سه نفر اضافه شده بود سرش را بالا گرفت و با اطمینانی که من خوشم نیامد گفت:«مگر نکشتهاند خانم؟ بعله، همین پارسال یک دختر 23 ساله را در همین قطار با چاقو کشتهاند.» و زن جوان وحشتزده به او خیره شد.
در همین هنگام چراغها روشن و درب قطار باز شد و زن جوان با این استدلال که از تنهایی در قطار وحشت دارم به همراه دو زن دیگر طبقه بالا را برای نشستن انتخاب کرد. من هم که با آن لذتی که در چشم های آن خانم مسن از به وحشت انداختن زن جوان دیدم می دانستم احتمالا دست بردار نیست و تا آخر مسیر هر چه قصه وحشتناک از زنان ربوده شده و کشته شده بلد است برایشان تعریف خواهد کرد، راهم را کج کردم و به سوی طبقه پایین که جز من مسافری نداشت رفتم. اما نمیدانم چرا حرف زن جوان در ذهنم تداعی شد و بیاختیار به پشت سرم نگاهی انداختم تا احساس اطمینان کنم...
یک حسهایی هستند که فقط یک زن میتواند آنها را درک کند...
ادامه دارد..
چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
ازدواج(2)
یک زن طی فرآیند ازدواج نه تنها به یک زندگی مشترک دونفره پا مینهد، بلکه همزمان به عنوان عضوی جدید از مجموعه زنان متأهل اقوام و خویشان نیز محسوب میشود و این امریست که به گونهای خود به خود و ناخواسته روی میدهد. به عبارت دیگر یک زن متأهل برای عضویت در این مجموعه نیاز به هیچگونه اراده یا تلاشی ندارد، بلکه نیاز به عزم و اراده زمانی پیدا میشود که او بخواهد از این عضویت افتخاری انصراف دهد.
پس تازهعروس مورد نظر ما که اینجا او را به طور فرضی مریم خانم مینامم به ناچار وارد میدان بازی شده است. مریم خانم متوجه می شود که از این پس توسط زنان فامیل خود و شوهرش با دقت بیشتری رصد خواهد شد. نحوه لباس پوشیدن، آرایش کردن، آشپزی، شرکت در میهمانیها، چیدمان منزل و میهمانی دادنهای او مورد توجه قرار میگیرد. مریم خانم اقوام خودش و بازیهای آنها را بیشتر میشناسد، اما در جمع اقوام همسرش تازهوارد است و باید دقت کند تا دریابد از او به عنوان عروس جدید چه انتظاراتی میرود. نکته دیگری که مریم خانم بهتدریج دستش میآید این است که هر یک از زنان در این شبکه جایگاه و مرتبهای از قدرت را به خود اختصاص دادهاند. برای من بسیار جالب است که بدانم مبنای قدرت زنان در این شبکه زنانه چیست.
البته این موضوع بستگی زیادی به وضعیت فرهنگی و اجتماعی خانواده مریم خانم و احمد آقا(همسر مریم خانم) دارد. اما به طور عمده جایگاه قدرت مریم خانم در این شبکه بیش از همه تحت تأثیر جایگاه احمد آقا از نظر قدرت قرار دارد. میزان ثروت، قدرت و روابط اجتماعی همسر مریم خانم است که تعیین میکند مریم خانم کجای جدول ردهبندی قرار بگیرد، بیخود نیست که اینقدر زیاد می شنویم که میگویند «آقا داماد چهکارهاند؟!» علاوه بر این میزان پولی که احمد آقا خرج کرده تا مریم خانم را به همسری بگیرد هم بسیار تعیین کننده است(قابل توجه آقایانی که درک نمیکنند چرا خانمها ازشان میخواهند در مراسم عروسیشان دستودلبازی به خرج دهند). تحصیلات، آشپزی، مردمداری و به اصطلاح کمالات مریم خانم هم جای خود را دارد. اگر مریم خانم سرکار بروند که چه بهتر، اگر پدرشان پولدار باشد بهترتر، اگر خوش بر و رو و خوش قد و بالا و خوشصحبت هم باشد که دیگر نورعلی نور است. اگر خودش را بگیرد امتیاز منفی کسب میکند، اگر خیری ازش به بقیه خانمها برسد(میهمانی بدهد، کادوی خوب بدهد و..) امتیاز مثبت میگیرد. اما مریم خانم بعد از مدتی متوجه میشود که ژیلا خانم(یکی دیگر از زنان فامیل) که تا به حال با او در یک ردهبندی قرار داشت بعد از به دنیا آوردن اولین فرزندش که سالم و تُپل مُپل هم هست با چند پله صعود به صدر جدول نزدیک میشود. پس این هم یک عامل دیگر.
حالا این قدرت کجا نمود پیدا میکند؟ این را فقط خود آنهایی که در میدان بازی هستند متوجه میشوند. مریم خانم به تدریج میفهمد که از قدرت خود کجا و چگونه میتواند بهره لازم را ببرد. ولی از میزان احترامی که دیگران برای مریم خانم و احمد آقا در مجالس قائل میشوند و میزان علاقه خانمهای دیگر برای برقراری رابطه با مریم خانم، تا حدی میتوان به آن پی برد.
این موضوعی است که تا به حال ندیدهام هیچ مردی خودش متوجه آن شود. آنها اغلب به عقاید کسل کننده خود درباره قابل درک نبودن زنها، اهمیت دادن بیش از حدشان به زیبایی و آراستگی و وضعیت ظاهری، خرید کردنهای بیرویه و بدون فکر، چشم و همچشمیها و ... میچسبند و قادر نیستند منطق و شرایطی را که به این پیامدها منجر میشوند ببینند. من به عنوان یک زن تا قبل از ورود به میدان بازی از وجود چنین بازی پیچیدهای کاملا بیاطلاع بودم، بنابراین تا حدی به آنها حق میدهم که قادر نباشند از بیرون چنین مسائلی را درک کنند، اما عدم درک یک منطق هیجگاه دلیل بر عدم وجود آن منطق نیست، بنابراین تحمل قضاوتهای سطحی و نگاههای عاقلاندر سفیه مردانه به زنان گاهی سخت میشود.
پانوشت: اینهایی که نوشتم درمورد زنان شاغل و زنانی که به هر دلیل رفت و آمدهای خانوادگی را کمتر تجربه می کنند، کمتر صدق می کند.
جمعه شانزدهم دی 1390
ازدواج(1)
یکی از چیزهایی که پس از ازدواج با آن آشنا شدم شبکه مهیب قدرت زنان در خانواده و بهطور غیر مستقیم در جامعه است. به عبارتی قدم به دنیایی نهادم که تا پیش از آن از وجودش کوچکترین اطلاعی نداشتم. مدت زیادی درباره چگونگی برساختن و نحوه عملکرد این دنیای پیچیده فکر کردم و سعی در شناخت آن داشتم و هنوز دارم، اما مسأله این است که شناخت بیطرفانه چیزی که خودت هم درگیر آن هستی ابدا کار سادهای نیست.
زنان مانند مردان نیستند، آنها امکانات مردان را در اختیار ندارند، و به همین دلیل از راههایی مشابه مردان برای رسیدن به خواستههای خود استفاده نمیکنند. اینجا هم هرجای دیگر دنیا نیست، اینجا ایران است، جایی که به دلایل متعددی روابط آدمیان از درجه پیچیدگی بسیار بالایی برخوردار است و وقتی پای زنها به میان میآید این پیچیدگی دو چندان میشود.
اول از همه بدانید و آگاه باشید که در حال حاضر در جامعه ما قدرت یک زن متأهل به مراتب بیشتر از یک دختر مجرد است. ممکن است یک دختر مجرد احساس کند که همین الان هم خیلی قدرت دارد و هرکاری دلش بخواهد میکند و هر کجا که بخواهد میرود و غیره(که تازه خیلی از دختران مجرد در خانه پدری چنین آزادیهایی ندارند). اما قدرتی که مد نظر من است از جنس قدرتی نیست که کسی در درون خود آن را احساس میکند، بلکه قدرتی است که از سوی جامعه به او داده میشود، به عبارتی چیزی نیست که با تلاش و پشتکار فردی بدست آید، بلکه با توجه به جایگاه اجتماعیِ فرد، خودبهخود از سوی جامعه به او اعطا میشود.
از طریق ازدواج است که زن در جامعه ما برای اولین بار واقعا به حساب میآید. شاید یک دختر مجرد 25 ساله چنین گفتهای را تصدیق نکند، اما یک دختر مجرد 40 ساله به احتمال زیاد نظر دیگری خواهد داشت. ممکن است این موضوع، واقعیتی نخراشیده و ناعالانه به نظر آید، اما من در اینجا به درستی یا نادرستی آن کاری ندارم. ضمنا این یکی از معدود موضوعاتی است که در آن بین مرد و زن تفاوتی وجود ندارد. یک مرد متأهل هم از قدرت اجتماعیِ به مراتب بیشتری نسبت به یک مرد مجرد برخوردار است. این موضوع به دلیل اهمیت بسیار زیاد نهاد خانواده در جامعه ماست.
آثار چنین قدرتی را پس از ازدواج میتوانید در نگاه تمام اطرافیانتان ببینید، از پدر و مادر گرفته تا خاله و عمه و عمو ، از دوستانتان که پیشتر ازدواج کردهاند تا نگاه همکاران و رییستان وقتی که به شما تبریک میگویند، وقتی یک زن ازدواج میکند از دید جامعه موفق شده است! شخصا میتوانم این موضوع را درمورد یک مرد بهتر درک کنم، چون باید کلی تلاش کند، مقادیر زیادی هزینه کند، ریسک کند و خلاصه تا حدی شایسته است که عنوان موفقیت نصیبش شود، اما یک زن در ازدواج غیر از ریسک کار دیگری نمیکند، و نمیتوانم بفهمم چرا از دید جامعه باید نشان افتخار بگیرد. به هر حال این پیروزیِ مفتی از سوی جامعه نصیب یک زن متأهل میشود! و در شرایطی که عموما پیش نمیآید جامعه عزیزمان از این دست و دلبازیها در حق زنان بکند، زنان هوشمندانه از شیرینی این پیروزی نهایت استفاده را میبرند.
این مطلب ادامه دارد..
یکشنبه یازدهم دی 1390
نگارش
آنقدر حرف برای نوشتن دارم این روزها.. نمی دانم چرا نمی نویسمشان. این جا تا به حال ننوشته بودم که من و مسعود حدود سه ماه است که عروسی کرده ایم، آخر فکر می کنم همه آنهایی که اینجا را می خوانند این را می دانند.
من از سال پیش، نه از مثلا سه سال پیش تا الان خیلی تغییر کرده ام، یک پا برای خودم ورژن جدیدی شده ام. این را در این چند روز که آمده ام به خانه پدری ام فهمیده ام. در کف تغییرات خودم هستم. آنقدر زیاد است که کلی فکر کردم من قبلا در این خانه چطوری زندگی می کردم، آن موقع ها به چه چیزهایی فکر می کردم، وقتم را چطور پر می کردم. خیلی خوب است که آدم از روزهای عمرش یک ردپایی برجا بگذارد. خیلی خوشحالم که من از حال و روزم یک چیزهابی این جا و آن جا نوشته ام. همیشه که نه، از سال 83. یک دوست هم اتاقی داشتم که یک دفترچه قشنگ برای تولدم به من کادو داد، از همان موقع شروع کردم به نوشتن.
نوشتن ذهنم را باز می کند، باید بیشتر بنویسم.
پانوشت1: سرمای بدی خورده بودم، خوب نمی شدم اصلا، آمدم اینجا که مادرم مواظبم باشد!
پانوشت2: تا فبل از این سرماخوردگی به شدت درگیر پایان نامه بودم، چقدر چیز برای خواندن وجود دارد. تایپ فارسی ام چقدر سریع شده:)
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390
انقدر خوشم میآید از این خانمهایی که کیفشان مرتب و منظم است. دست در کیف که میکنند تا چیزی بردارند گاهی سرک میکشم به کیفشان، یک کیف شیک و سبک است عموما شامل یک کیف پول، یک کیف لوازم آرایش خوشرنگ، یک دفترچه یادداشت نهایتا.. کیف هیچ کدامشان کوچکترین ربطی به کیف من ندارند که هر روز صبح باید یک ساعت وقت صرف جادادن وسایلم در آن بکنم و هر بار که چیزی میخواهم نیم ساعت صرف پیدا کردن آن! ماندهام این خانمها اگر جای من بودند کتابها، نتبوک، شارژر،دسته کلید، جامدادی، تلفن همراه، کارت اعتباری، عینک آفتابی، دستمال کاغذی، کیف پول، کرم مرطوب کننده، بسته آدامس و آیینه مرا چطور در کیفم جا میدادند. تازه اسپری، کیف لوازم آرایش و کرم ضد آفتاب را تخفیف دادهام!
پانوشت: آخییییش! زبانم باز شد! گفتم نکند خدای ناکرده زبان نوشتاری ام لال شده باشد!
سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390
امروز پس از مدتها صحنه ای دلم را بدجوری به درد آورد، تا مغز استخوانم سوخت..
در ایستگاه مترو، منتظر نشسته بودم که یکی از زنان دستفروش مترو از پسرکی که کنار من نشسته بود خواست تا اگر اسکناس پانصد تومانی دارد دوهزار تومانی اش را خرد کند. برای اولین بار به پسرک نگاه کردم، به زحمت هشت سال داشت، در یک دست بسته ای فال حافظ داشت و دست دیگرش را در نایلون مشکی رنگی که داشت فرو میکرد و به سختی اسکناسهای مچاله شده پانصد تومانی را یکی یکی بیرون میآورد؛ پسرک معلول بود و دستان ناتوانی داشت که ازو فرمان نمی بردند... فالهای حافظی که مانع کارش میشدند را به من داد تا برایش نگه دارم و با تمام قوا پانصد تومانی ها را جستجو کرد.. خواستم به او بگویم که آن زن به فکر کار خودش است و شاید پول خرد لازمت شود، اما حس کردم ابدا دلش نمی خواهد در این کار شکست بخورد، به گمانم احساس می کرد با او نه به عنوان یک معلول، که به عنوان عضوی از جامعه فروشندگان مترو رفتار شده و او اکنون چیزی در اختیار دارد که کسی خواهان آن است.. خوشحالی از زیر پوستش بیرون می زد.. پانصد تومانی ها که به چهار عدد رسید، مثل فاتحی آن ها را به زن داد. زن تشکری کرد و لحظه ای در پسرک دقیق شد، بعد انگار که خواسته باشد کمکی کند گفت:«راستی چرا پولهایت را در کیفت نگه نمی داری؟(و به کیف کمری پسرک اشاره کرد) اینطور که در کیسه ریخته ایشان گم می شوند» و بعد با زن کنار دستیاش دور گرفتند و احمقانه حرفشان را تکرار کردند.. واضح بود چرا پسرک پول ها را درکیسه می ریزد، چون به دلیل وضعیتش قادر به استفاده از کیف کمری نبود، این را هر خری می فهمید، اما زن شروع کرده بود به موعظه که اینکار را بکن و آن کار را نکن و مواظب فالهایت باش و فالهایی که دادهای به آن خانم-منظورش من بودم- یادت نرود پس بگیری و خلاصه انقدر ور زد که پسرک را از یک عضو فعال جامعه فروشندگان مترو که تا همین چند دقیقه پیش به کمکش نیاز بود تبدیل کرد به یک پسرک معلول حرکتی که نباید تنها به مترو بیاید و یکی باید مواظبش باشد و .. و پسرک در پاسخ، محجوبانه ولی به تلخی لبخند می زد و بیهوده سعی داشت به زن بفهماند که کارش را بلد است، اما کسی این خواسته او را از نه گفتنهای پی در پی اش که با لبخندی تلخ همراه بود در نمی یافت..
قلبم آتش گرفت.. سه عدد فال از او خریدم و به سرعت از آن جا دور شدم.. و بغضم گرفت برای پسرکی که راهی برایش باقی نگذاشتند جز قبول ترحم.. و حالا دلسوزی پوچ و بیهوده خودم را به همراه این اشکها نثارش می کنم.. بیخیال ندایی که همیشه می گفت دلسوزی در این مواقع فقط راهی برای خلاصی از عذاب وجدان است و باید به راه های اساسی تری فکر کرد که واقعا به حال این افراد مفید باشد.. یکی بیاید از من بپرسد در تمام این سالها در کدام یک از این راههای اساسیتر قدم برداشتهام؟..

